ميخواهيد خوب نفس بكشيد، سوار مترو شويد. چند روز پيش كه سوار مترو شده بودم اين نوشته را ديدم كه بالاي در نصب شده بود.حالا ديگر همه ميدانند كه كندوكاو در مترو كسب و كار من است. گشتن و جستن در احوالات مترو هم به بخشي از زندگي من بدل شده. همين طور كه غرق در فكر بودم، تابلوي مورد اشاره خودش را به ذهن من تحميل كرد.حالا اميدوارم از روابط عمومي مترو نمابر و نامه نفرستند كه دقيق آن جمله اين طور نبوده. خب من فقط مضمون كلي آن جمله را اينجا آوردهام و نميدانم تك تك كلماتش چه بوده.ولي همين چيزي بود كه اول اين نوشته آوردم. يعني اينكه ميگفت اگر ميخواهيد خوب نفس بكشيد، بايد سوار مترو بشويد. اگر ميخواهيد بدانيد آنجا دقيقا چه نوشته بود، بايد زحمت بكشيد و يك بليت دوسره بخريد و بعد يك ساعتي وقت بگذاريد و وارد واگني شويد و دنبال آن نوشته بگرديد. گمانم كه بهتر است به همين چيزي كه گفتم، بسنده كنيد و جزيي نگري را كنار بگذاريد، چرا كه وقت طلاست.اين را كه حتما با من موافقيد. گيرم كه عملا به اين طلا بها ندهيد كه از اين جهت اغلب ما با هم نسبت خويشاوندي داريم.
حالا اگر خيلي برايتان مهم است كه بدانيد آن نوشته دقيقا چه بوده، بايد بهتان يادآوري كنم كه اين نوشته را بايد بالاي يكي از درها ببينيد و جاي ديگري دنبال آن نگرديد و اميدارم اين تذكر به شما در رسيدن به خواستهتان كمك كند. اما اگر به من اعتماد ميكرديد اين قدر به زحمت نميافتاديد و مقداري در وقت خودتان صرفهجويي ميكرديد و آن را كنار ميگذاشتيد براي موقعي كه به آن واقعا احتياج داريد. همان طلايي را ميگويم كه هميشه به آن توجهي نداريم.
نه به نظر حرف اصلي سر طلا نيست. صحبت اصلي قرار بود كه سر نفس كشيدن باشد. داشتم ميگفتم در مترو چه ديده بودم. بله فكر ميكنم آن نوشته ميتواند ما را به سمت يك زندگي خوب ببرد.چون در صورت عمل كردن به آن، وعدهاي در آن است كه ميتواند موجب رضايت شود.اين وعده از يك نفس كشيدن خوب خبر ميدهد.
راستي! اينكه اصلا كل زندگي است. زندگي كه چيزي به غير از نفس كشيدن نيست. همه ما بين يك دم و بازدم زندهايم. كافي است يك دم يادمان برود كه بايد نفس بكشيم،آن وقت كبود ميشويم و چيزي كه از ما ميماند لختي گوشت است كه فايدهاي ندارد جز اينكه به عابران سر كوچه خرما برساند و چند گرسنه را با كمي حلوا سير كند.هيچ وقت فكر كردهايد ممكن است يك روز نفس كشيدن را فراموش كنيد؟ اگر اينطور بشود واقعاً فراموشي عجيبي است. بعيد است كه به واقع كسي گرفتار اين معضل شود.اما همه چيزي امكانش هست و اين هم روي همه آن امكانات و شدنها كه در بدو امر ناشدني به نظر ميرسند.اما ما به دنبال نفس كشيدن تنها نيستيم.ما به دنبال نفس خوب هستيم.
مرور آن نوشته به من يادآوري ميكند خيلي وقت است كه خوب نفس نكشيدهام. انگار اين نوشته دارد تلخ ميشود. همين جا تمامش كنم براي همه ما بهتر است.
باور كنيد آن نوشته روي در مترو فقط ميخواست به ما بگويد در صورت سفر با مترو ترافيك و آلودگي هوا كمتر ميشود و شما راحتتر ميتوانيد نفس بكشيد.پس چرا من آنقدر فلسفه بافتم و اراجيف گل هم كردم. گاهي پيش ميآيد... بله گاهي.
همه فقط به پسرها فكر مي كنند
- جوانان به خاطر مشكلات اقتصادي و نبودن اشتغال ازدواج نمي كنند .
- جوانان ازدواج نمي كنند چون تحمل مسئوليت هاي زندگي مشترك را ندارند .
- جوانان ازدواج نمي كنند چون قبلا تنها راه ارضاي غريزه جنسي ازدواج بود و حالا ديگر تنها راه نيست .
به نظر شما اين جمله ها به واقعيت نزديك هست يا نه ؟ دو حالت دارد :
الف : شما پسر هستيد .
ب : شما دختر هستيد .
اگر گزينه الف در مورد شما صدق كند ، اين موارد مي توانند حقيقت داشته باشند اما كسي تا به حال به گزينه ب هم فكر كرده ؟
مشكل اصلي هم اينجاست كه همه آنهايي كه فكر مي كنند ، آنهايي كه نظر مي دهند و آنهايي كه تصميم مي گيرند فقط گزينه الف را مي بينند . اصلا ما عادت كرده ايم كه وقتي مي گويند جوانان ، يعني پسران ! در مورد ازدواج هم همين فراموشي تكرار مي شود . همه نشسته اند و نظريه مي دهند و راهكار ارائه مي كنند . اما هيچ يك به اين فكر نمي كند كه دلايل ازدواج كردن – و طبعا ازدواج نكردن – دخترها با پسرها متفاوت است . اشتغال ، مسكن و درآمد همگي مشكلاتي پسرانه هستند ، نيازهاي جنسي هم همين طور . شايد بشود نيازهاي جنسي را جز 5 معيار مهم ازدواج براي پسران دانست اما براي دختران اين فاكتور به سختي در 5 معيار اول جا مي گيرد . با اين حال ، اعتماد و ثبات خانواده كه به راحتي در صدر خواسته هاي يك دختر از زندگي مشترك اش قرار مي گيرد ، هيچ جايي در نظريات نظريه پردازان و تصميمات تصميم گيران ندارد . آن وقت دور هم جمع مي شوند و طرح ترويج ازدواج موقت مي دهند و هيچ به اين فكر نمي كنند كه اين « ترويج » محكم ترين ضربه را به پايه هاي اعتماد در خانواده وارد مي كند .دليلشان هم كه واضح است ، جوانان نياز دارند و جوانان هم كه مي دانيد يعني پسران !!!
چطور مي توانم اعتماد كنم
كاملا مساوي / رويايي ترين حالتش اين است ، كسي را آنقدر دوست داري كه بدون او نمي تواني زندگي كني ، آن وقت ازدواج مي كني . اما الان ديگر تاريخ مصرف روياها تمام شده ، نمي شود توي خواب راه رفت ، كمي كه پيش بروي پايت مي خورد به يك مانع گنده و از خواب مي پري .
پس بايد راه بهتري پيدا كرد ، همان طور كه مادربزرگ ها مي گويند « آدم خوبش را پيدا كن ، خود به خود عاشقش مي شوي » . حالا مي ماند پيدا كردن آدم خوب وسط اين همه پسري كه مهمتر از همه چيز ، تر سويند ، اگر پدرشان پولدار نباشد مي ترسند ، پدر زن شان هم پولدار نباشد فكر مي كنند بعد از ازدواج بايد تنهايي ، زندگي اي را درست كنند كه پدر خودشان بعد از 30 سال درست كرده . حالا چطور مي شود با آدمي كه از تنها بودن بعد از ازدواج مي ترسد و نقش همسرش را توي زندگي اش اين قدر ناديده مي گيرد ، شريك شد ؟
ترس فقط مخصوص اين دسته پسرها نيست ، الان دخترها هم مي ترسند ، به خصوص آنهايي كه نمي خواهند توي زندگي شان فقط يك عامل خوب باشند براي موفقيت هاي مردشان ، خودشان هم براي خودشان هزار راه نرفته دارند و مي خواهند عاملي داشته باشند براي جاري شدن . الان ادامه تحصيل شده يك بهانه براي رد كردن ازدواج ، يعني دختري كه مي خواهد درس بخواند مي داند كه نبايد ازدواج كند چون احتمال دارد كه مردش تحمل سختي هاي نبودن تمام و كمال زنش در خانه را نداشته باشد . ولي مگر چند تا پسر هستند كه از ركود زندگي شان بعد از ازدواج مي ترسند ؟
اگر بناي زندگي مشترك واقعا بر شراكت باشد نه بايد ترس از تنهايي چرخاندن زندگي براي پسرها وجود داشته باشد ، نه ترس از سير نزولي زندگي بعد از ازدواج براي دخترها .
اگر خوب پيش نرفت چي ؟
ببخشيد ، شما تا حالا چيزي از دست تان در رفته ؟ تا حالا شده حسرت پريدن يك قاصدك روي دلتان بماند ؟ ديده ايد همين كه يك ثانيه ازش غفلت كنيد چطوري باد مي بردش ؟ تا حالا شده از يك جايي سر بخوريد و بعد ديگر نتوانيد جلوي خودتان را بگيريد ، سر پيچ يك خيابان مثلا ، وقتي كه برف آمده باشد ؟ اصلا بياييد مثال را بي خيال شويم . ما داريم درباره يك رابطه حرف مي زنيم ، درباره دو تا آدم كه براي همديگر مهم شده اند .
به ياد بياوريد آن روزهاي اول را ، همين جوري باران عشق مي بارد ، قورباغه ها صداي قناري از خودشان در مي آورند ، آدم دلش بستني وانيلي مي خواهد ، دلش پياده رو مي خواهد ، خوشش مي آيد هي آرزو ببافد ، هي آرزوهايش را بلند بلند براي صداي آن طرف تلفن دكلمه كند ، اوه بي شمار « اس ام اس » آوانگارد ، بي شمار Offline متفاوت ، يك دنيا كلمات قصار و .......
ولي كاش دنيا به اندازه يك كارتون – ساده بود ، آن وقت مي شد با خيال راحت اين خوشحالي دو طرفه را تا هميشه ادامه داد . معمولا ولي كارتون ها زود تمام مي شوند و بعد نوبت بخش واقعي ماجراست ، وقتي كه راند اول به پايان مي رسد و قورباغه قور قورش را از سر مي گيرد . حالا شما بايد به اندازه يك آدم نابينا ، نگران جلوي رويتان باشيد . از اينجا به بعد چيزي قابل پيش بيني نيست . كنترل يك رابطه دو طرفه نياز به استراتژي دارد ، بايد هي بچينيد و به هم بزنيد تا بتوانيد توي دستتان نگه اش داريد ، بايد مدام به بعد فكر كنيد ، حدس بزنيد ، نقشه بكشيد و ايرادات سيستم را در بياوريد ، بايد رابطه تان را مهندسي كنيد . اين كار البته اگر طرفتان را درست انتخاب كرده باشيد كار بسيار هيجان انگيزي است و يك جور احساس قدرت در آدم ايجاد مي كند .
احساسي كه اتفاقا كمك زيادي به خوشحال زندگي كردن تان مي كند . ولي خب اگر بناي يك اتفاق دو نفره از اول خيلي محكم نباشد آن وقت يك اشتباه ، يك حرف بي ربط يا يك عكس العمل نا خوشايند همه چيز را به باد مي دهد . آن وقت درصد اهميت تان مي آيد پايين ، كمرنگ مي شويد و آرزوهايتان به رويا تبديل مي شوند ، آن وقت صداي آن طرف تلفن ديگر دل به قصه هاي شيرين « بيا با هم زندگي كنيم » نمي دهد و نمودار رشد رابطه به يك خط راست تبديل مي شود ، باد وزيدن آغاز مي كند و قاصدك را قبل از اينكه فوتش كنيد ، از دست تان مي پراند . اين ترسي است كه براي همه وجود دارد ، ترسي كه البته مي شود با كمي تعقل از بينش برد .
پول واقعا مسئله مهمي است ؟
اين اصلي ترين دليل ظاهري پسرها براي ازدواج نكردن است ، مشكلات اقتصادي . بامزه اينكه آسمان همه جا همين رنگ است و پسرها در بيشتر جاهاي دنيا به خاطر مشكلات اقتصادي ديرتر ازدواج مي كنند . بر اساس گزارش « اداره آمار آمريكا » درباره تغييرات سن ازدواج در سال هاي 1998 – 1900 ، در سال 1956 ميانگين سن ازدواج در اين كشور به پايين ترين حد خود رسيد ( براي مردان 5/22 و براي زنان 1/20 سالگي ) ، دليل آن هم رشد اقتصادي آمريكا پس از جنگ بود كه باعث شده بود مردها و به ويژه جوان ها ، بتوانند خيلي راحت براي خودشان شغلي با در آمد كافي دست و پا كنند . ولي از دهه 1960 سن ازدواج افزايش پيدا كرد و علت اصلي هم اين بود كه دستمزد جوان ها كم شد . در كشورهاي ديگر مثل ژاپن و هندوستان هم تحقيقات همين چيزها را نشان داده ، بنابراين راحت مي شود نتيجه گرفت كه بله ، مشكل اقتصادي مهم ترين علت دير ازدواج كردن جوان هاست و........
در قرآن آيه اي هست كه خيلي به اين اوضاع ما جوان ها – كه پول را اينقدر بهانه مي كنيم – مي خورد . خدا در آيه 34 سوره نسا به كساني كه در دنبال كردن دشمن ها تنبلي كرده بودند و بهانه شان هم درد و زخم و اين حرف ها بوده ، مي گويد : « و در تعقيب دشمن ها سستي نكنيد كه اگر شما درد مي كشيد ، درد مي كشند ، در حالي كه شما به چيزهايي از خدا اميد داريد كه آنها اميد ندارند » .
بله ، اوضاع ما با اوضاع خيلي از جوان هاي ديگر دنيا مشابه است ، همان طوري كه ما درد بي پولي داريم ، آنها هم درد بي پولي دارند ولي خدا در قرآن به ما وعده داده كه روزي را به مان مي رساند ، اين اميدي است كه به ما داده شده ولي با اين كارهايي كه مي كنيم و حرف هايي كه مي زنيم ، معلوم است كه انگار اين اميد را در پستوي ذهن مان فراموش كرده ايم .

آخرين پرتابهاي آسمانخراش بسكتبال ايران از حلقههاي تيم پرديس متحد قزوين گذشت و مرد دوستداشتني ورزش پس از آن راهي مسافرتي شد كه انتهاي آن به ديار ابدي ختم شد. آيدين نیکخواه بهرامی، پسر خوب و مودب بسكتبال را با خندههاي زيبايش و با پرتابهاي ويرانگرش ميشناختيم و هم او بود كه با همت بالايش بزرگترين افتخارات را نصيب بسكتبال ايران كرد. چهره او را به ياد ميآوريم؛ پس از قهرماني بزرگ در جام ملتهاي آسيا و در ژاپن كه روي شانههاي همبازيانش گره بر تور حلقههاي بسكتبالي ميزد كه خودش آنجا را گلباران كرده بود. دستهايش همواره به حالت پرواز در حركت بود و انس و الفتي عميق بين او و توپ و حلقه بسكتبال به وجود آمده بود. آيدين به دوردستها ميانديشيد، به المپيك و به درخشش در بزرگترين رويداد ورزشي جهان كه براي رسيدن به آنجا تلاشها و تمرينها كرده بود. همين چند هفته پيش بود كه آيدين در برابر تيم برادرش صمد بازي داشت و چقدر رقابت بين اين دو برادر زيبا و دلچسب بود و حتما اين جدايي براي صمد سخت و دشوار خواهد بود. براي صمد اين روزها و شبها دشوارترين و سختترين لحظات رقم خواهد خورد چرا كه جدايي از آيدين براي صمد مانند جدايي ماهي از آب است. چه ميشود كرد، دست روزگار است و مشيت الهي هر چه بخواهد همان خواهد شد. رفتن آيدين همانقدر كه خانواده نيكخواه بهرامي و بخصوص پدر و مادرش را داغدار و غمگين و ناراحت كرد باعث تاسف و تاثر همه علاقهمندان به ورزش شد؛ چرا كه ايران در سوگ قهرماني نشسته است كه با چهرهاي معصوم و خندان از جمع زندگان جدا شده و به دنياي ابديت شتافته است. آيدين رفته است ولي زندگي جاري است و بسكتبال ايران حالا بدون او بايد به حيات خود ادامه دهد. بسكتبال ايران خيلي آرزو داشت با آيدين پابه المپيك پكن بگذارد اما حتما همبازيان او و بخصوص صمد برادر دوستداشتني آيدين جاي خالي او را در المپيك پكن سبز خواهند كرد و ياد و خاطرهاش همواره در اذهان مردم اين آب و خاك زنده و جاودان خواهد بود.
روحش شاد و يادش گرامي باد.

چشم به مانيتور دوخته بوديم. اوضاع آرام نبود اما بنابر اطلاعات خبرگزاريها، همه چيز عادي و طبيعي مينمود، مثل هميشه؛ فقط يك هواپيما سقوط كرده بود.
ايسنا نوشته بود: «منابع امدادرسان از سقوط يك فروند هواپيماي C130 در شهرك توحيد خبر دادند. براساس اين گزارش اين هواپيما دقايقي پيش با آپارتمان 10 طبقه در بلوك 50 شهرك توحيد به شدت برخورد كرد كه در اثر برخورد آتش گرفته و به منازل مسكوني نيز خساراتي وارد كرده است».
خبرگزاري مهر هم با بيان اينكه هواپيما 84 سرنشين داشته در گفتوگو با يك كارشناسان اضافه كرده بود: در تمام دنيا معروف است كه هواپيماهاي C130 از جان سختترين نوع هواپيماها هستند. اين كارشناس گفته بود: هواپيما داراي چهار ملخ و موتور توربو است كه در باندهاي كوتاه توانايي نشست و برخواست دارد. اما فاجعه زماني رقم خورد كه يك منبع آگاه نيروي زميني به خبرگزاري فارس گفت: هواپيماي C130 حامل تعدادي خبرنگار و عكاس از رسانههاي مختلف كشور بود.
اين منبع آگاه افزوده بود: جمعي از خبرنگاران رسانهها و خبرگزاريهاي كشور و مسوولان روابط عمومي ارتش جمهوري اسلامي ايران كه براي پوشش خبري مانور آبي – خاكي در منطقه چابهار اعزام ميشدند در اين هواپيما حضور داشتند.
و اين چنين، روز 15 آذرماه، به ناگاه شوكي بر فضاي سرد رسانههاي سال 84 وارد شد. ميگويند دنياي مطبوعات و رسانهها مثل يك دهكده است كه همه همديگر را حداقل به چهره ميشناسند. آن روز در آن دهكده همه نگران هم بودند و به سرعت شماره ميگرفتند؛ شماره هر خبرنگاري كه ممكن بود در آن پرواز باشد. هر شمارهاي كه گرفته ميشد نفسها در سينهها حبس ميشد و هر تماسي كه پاسخ داده ميشد آسودگي خاطري به همراه داشت. اما چند شماره هم ديگر در دسترس نبودند. در آن يك ساعت، قبل از اعلام اسامي، دهها ليست رسمي و غيررسمي در ميان SMSهاي خبرنگاران ردوبدل شد. بالاخره ساعتي بعد اسامي اعلام شد.
ايسنا، ايرنا، فارس، همشهري، كيهان، صداوسيما هر كدام حداقل دو نماينده در آن پرواز زمينگير داشتند.
سقوط هواپيما در ايران همواره يك امري عادي بوده است. پس از آن نيز 2 هواپيما سقوط كرد كه اولي هواپيماي مسافربري بندرعباس – تهران بود كه مسافرانش پس از فرود به خاطر بازنشدن درهاي هواپيما سوختند و به مقصد نرسيدند و هواپيماي ديگر نيز حامل تعداد زيادي از فرماندهان نظام بود كه باز هم به طرز وحشتناكي سقوط كرد. با اين حال هنوز هم يادآوري سقوط C130 مانند دو سال پيش تلخ است.
اينكه در آن حادثه چه كسي مقصر بود و نتايج دادگاهها چه شد، حكايتي دگر است براي مجالي دگر.
اما در هواپيماي C130 در ميان شش عكاس خبري، سه عكاس دانشجو هم حضور داشتند كه اين موضوع در آستانه روز دانشجو باعث شد كه حادثه غمانگيزتر هم بشود. اما عوامل متعددي دست به دست هم ميدهد تا هنوز رسانهها در سالگرد حادثه C130 برنامههاي خاص داشته باشند. برخي معتقدند كه هميشه و در هر فضايي، حضور خبرنگاران باعث برجستهتر شدن آن موضوع ميشود.
در واقع، در پرواز C130 هم تعداد زيادي خبرنگار حضور داشتند كه همين امر موجب شد تا همه رسانهها به نوعي درگير اين حادثه شوند.
همچنين خبرنگاراني كه براي يك رزمايش اعزام ميشوند معمولا از تجربه و سابقه بالايي برخوردارند و از دست رفتن چهرههاي شناخته شده در اين پرواز، خود عاملي شد تا بخش عظيمي از جامعه خود را در اين غم شريك بدانند.
از سوي ديگر، هواپيماهاي كمي در فضاهاي شهري سقوط كردهاند، اما C130 درست در ميان ساختمانهاي شهر سقوط كرد و اين موضوع باعث شد تا عده زيادي از مردم حادثه را از نزديك ببينند و همين مساله يك تاثير رواني عميق بر مردم گذاشت.همچنين خبرنگاراني كه معمولا در حوادث اين چنيني شرايط حضور در مكان حادثه را ندارند، بعد از سقوط C130 توانستند خود را به محل سقوط برسانند و در نتيجه تعداد خبرهايي كه از آن حادثه مخابره شد نيز زيادتر از ساير حوادث بود.
يكي ديگر از مسايلي كه در پررنگ شدن حادثه سقوط هواپيما اثر گذاشت موضوع رزمايش بود، چرا كه در سال 84 در زمان انجام رزمايش، اوضاع بينالمللي تا حدودي بحراني بود و رسانه ملي قبل از برگزاري آن اخبار مربوط به رزمايش را به شكلي گسترده پوشش ميداد.
در نتيجه مردم منتظر برگزاري آن رويداد بودند كه بروز آن حادثه تلخ، رسانه ملي را كه يك تيم كامل خبري خود را در جريان آن از دست داده بود، واداشت تا در ابعاد وسيعي به موضوع سقوط هواپيما بپردازد و به دليل آشنايي مردم با چهرههاي صدا و سيما حادثه ملي شد.
اما مهمتر از همه اينها، مظلوميتي است كه خبرنگاران دارند چون خبرنگاران كه معمولا براي حضور در قلب حادثه آمادهاند در آن روز، خود اسير حادثه شدند.
چند روز پیش لا به لای خبرها، نام سرگشاده ای بود از مدیران چند پایگاه خبری اینترنتی خطاب به اعضای کمیسیون فرهنگی و کمیسیون صنایع مجلس شورای اسلامی ، که بر خلاف گذشته در آن، نه حرفی از آزادی بیان بود، نه رفع فیلتر بود و نه شکایت های همیشگی مشابه.
هرچند که ممکن است در وهله اول عجیب و حتی مضحک به نظر آید ولی مدیران این سایت ها، که در میان آنها پایگاه های پرآوازه ای چون بازتاب و آفتاب و انتخاب و عصرایران به چشم می خورد خواستار «دسترسی مناسب به اینترنت» شده بودند!
این نامه بسیار قابل تامل می تواند باشد آنگاه که از خود بپرسیم، چگونه ممکن است پایگاه خبررسانی اینترنتی، که باید اخبار را درهر لحظه و درسریعترین زمان ممکن ارائه کند، دردسترسی به اینترنت که مایه حیات آن است مشکل داشته باشد؟
نگاهی به اخباری که گاه گاه درباره «اینترنت در کشورهای مختلف» پخش می شود، به حیرتمان وامی دارد. چندی پیش، از همین دست خبری منتشر شد مبنی بر اینکه سرعت اینترنت در ژاپن 60هزار برابر ایران است «یا به عبارت دیگر سرعت در ایران یک شصت هزارم سرعت درژاپن است!»
و این البته حال و روز اسف بار فن آوری ارتباطات درهمان کشوریست که قرار در شعار قرار بوده «ژاپن اسلامی» باشد اما در عمل اینترنت معمولی که سرعتش 60000برابر کمتر از ژاپن «غیر اسلامی» است را هم نمی توان بدون تحمل رنج و عذاب به دست آورد!
روشن است که «ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید»، اما ای کاش بدانیم و بدانند که یکی از راه های مهم پیشرفت در یک جامعه، حضور مطبوعات و سیستم خبررسانی پویا درآن است. و امروز در کشورمان می بینیم که این سیستم، نه تنها پویا نشده که به قهقرا می رود! و این بازی جدید «اینترنت قطع کردن» راهی دیگر است در کنار فیلتر کردن ها و هزار بازی دیگر، که دستی دیگر بر گلوی جامعه خبری کشور باشد...
آخر چگونه باید فراموش کرد که دوسال پیش در جای جای تهران، صدای بیلبورد ها به گوش می رسید که نام شرکت های سرویس دهنده اینترنت را فریاد می زدند و خطوط پرسرعت شان را تبلیغ می کردند. هرکس می توانست برای خود «خط پرسرعت» داشته باشد، اما امروز برای اشتراک خط پرسرعت اینترنت، باید ماه ها در صف ماند و بار منت قومی کشید و التماس کرد و ... به راستی چطور آقای وزیر «ارتباطات و فناوری اطلاعات» به «پهنای باند» می نازد؟ آیا این داستان هم، همان داستان آمارهای «اعجاب انگیز» است که هیچ کس جز «بعضی ها» باورش نمی کنند؟ پس این همه پیشرفت در عرصه مخابرات و فناوری اطلاعات، طی این دو سال چرا دیده نمی شوند؟
یادمان هم هست که «رسما» دستوری رسید که اینترنت پر سرعت را دست هرکسی نباید داد... اینترنت پر سرعت چیزی نیست که قرار باشد در دست مردم بیفتد! به شرکت ها هم به نباید به این راحتی اینترنت داد. آنقدر سخت که نا امید شوند! و حتی شایدآنقدر سخت که خبرگزاری دیگری باز نشود.
امروز مدیران سایت هایی که هرکدام سمت و سویی دارند و «به رغم اختلاف نظرهای احتمالی با یکدیگر، در عین حال در چارچوب مقررات جمهوری اسلامی و از داخل ایران به فعالیت خبری مشغول»اند، از نمایندگان مجلس درخواستی یکسان کرده اند. که همین اتحاد شاید تنها نکته مثبت «مصیبت قطع مکرر اینترنت» باشد.
و البته نکته ای در این نامه به چشم می خورد که کمی دردناک تر است « ما در مقام قضاوت و این ادعا که آیا این وضعیت بنا به دستورات خاص و برنامه ریزی شده، بوجود آمده و یا محصول بی تدبیری برخی مسئولان است نیستیم».
داستان باید بیشتر شکافته شود، دستور خاص و برنامه ریزی شده، یا بی تدبیری مسئولان؟ به راستی کدامیک از این دو تیر به سینه مسئولان امر خواهند نشست؟ آنان که به «پهنای باند» می نازند، آیا نمی توانند خطوط پرسرعت اینترنت را به راحتی در اختیار عموم قرار دهند یا «نمی خواهند»؟ آیا احساس می کنند قدرت گرفتن پایگاه های خبری اینترنتی، موجب تضعیف جایگاه آنهاست؟ یا به راستی نمی توانند اینترنت لاغر ایرانی را به دست کاربران برسانند؟ اگر اینگونه است پس این همه ادعای پیشرفت در صنعت مخابرات و فناوری اطلاعات چه می شود؟ نکند کسی این میانه دارد دروغ می گوید؟!!
مشکل اینترنت برای پایگاه های اینترنتی، مشکلی است کاملا محسوس. کافی است روزی سری به دفتر یکی از این سایت ها بزنید تا گاه و بیگاه، بشنوید که آه از نهاد خبرنگاران بر می آید که: «قطع شد...» این مشکل آنقدر محسوس و ملموس هست که نیازی به اوردن ادله و براهین برای اثبات آن نباشد. اما آیا ممکن است مسئولان نیز کمی از مشکلاتشان بگویند؟ بگویند که چرا چنین بلایی بر سر پایگاه ها می آید؟ آیا در پی مقابله با این پایگاه ها هستند؟ مگر قدرت این پایگاه ها تا چه اندازه است که «بعضی» ها دست بر رگ حیاتشان نهاده اند و گاه گاه اجازه نفس کشیدن را از آنان سلب می کنند؟
هرکدام از این پایگاه ها، وابستگی ای پیدا و پنهان به یکی از جناح های درون حاکمیت دارند و شکی نیست که هیچ یک «برانداز» نیستند و درون نظام جمهوری اسلامی فعالیت می کنند و هر کدام بیانگر بخشی از آرای «اهل حکومت» اند. طبیعی است که محدود کردن این پایگاه ها، در روزگاری که دشمنان ایران، با تمام قوا و با در دسترس داشتن بهترین امکانات، از جای جای جهان به سمت ما هجوم می آورند، کاری عقلانی و به نفع نظام نیست. این پایگاه ها، «به رغم اختلاف نظرها»ی شاید بسیار، همگی فرزند یک پدرند و خواهان سربلندی ایران، روا نیست که از حیاتی ترین حق خود، محروم باشند.

سردار احمدرضا رادان فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ كه در جمع خبرنگاران از تشدید طرح امنیت اجتماعی خبر داده بود ضمن ابراز خوشحالی از صدور حکم اعدام برای برخی اراذل و اوباش، اظهار امیدواری مي کرد که این مجازات درس عبرتی باشد برای عربدهکشانی که مخل امنیت جامعه هستند و مزاحم نوامیس مردم.
مرحله نخست طرح برخورد با اراذلواوباش که در هفتههای گذشته، به شدت توسط ماموران سیاهپوش نیروی انتظامی انجام شد و تا مدتها خبر اول رسانههای مختلف داخلی و خارجی بود، با دستگیر کردن چندصد شرور به پایان رسید. هرچند قشر گستردهای ازمردم از اینکه برخوردی جدی و قاطع با برهمزنندگان آرامش و امنیت جامعه صورت گرفت، راضی بودند اما همزمان عدهای از «نحوه برخورد» ماموران با این افراد گلهمند بودند. عکسها و تصاویر مختلف نشاندهنده ضربوشتم شدید و خارج ازعرف، انداختن آفتابه بر گردن اراذل و فروکردن لوله آن در دهان اوباش، انجام مصاحبههای تلویزیونی در حین دستگیری و سایر تصاویری که بارها و بارها از تلویزیون جمهوری اسلامی به نمایش گذاشته شد، دستاویز جریان منتقد بود.
دراینمیان اما کسی در رد و نفی اصل طرح سخنی نگفت و حرفی ننوشت؛ چه همگان بر این نکته متفق بوده و هستند که نیروی انتظامی بهعنوان نهاد اصلی برخورد با این مسائل باید نظم، آرامش و امنیت شایسته شهروندان جمهوری اسلامی را فراهم کند. اما همان نقدها به نحوه و روش اجرای طرح برخورد با اراذل، از سوی مسئولان رده بالای پلیس به سنگاندازی و سیاهنمایی تعبیر شد. پلیس دربرابر منتقدان موضع سختی گرفت و اصل حرف آنان که به روش برخورد خشونتآمیز و نمایش عمومی دستگیرشدگان با حالتهای هولناک و تاسف انگیز خرده گرفتهبودند، گوشی برای شنیدن نیافت که هیچ؛ باعث متهم شدن منتقدها به هواداری ازاراذل واوباش شد.
از همان آغاز طرح و نحوه دستگیریها كه همراه با برخوردهاي شديد و روش های غیرمعمول بود تا اعلام خبر صدور حکم اعدام برای برخی از دستگیرشدگان و ابراز خوشحالی سردار مجری طرح از این خبر، سوالاتي در افكار عمومي شكل گرفته و همزمان این نگرانی در اذهان بهوجود آمده که آیا دستگیرشدگان بهعنوان اراذل واوباش و برهم زنندگان نظم عمومی را حکمی چنین «اشد مجازات» رواست؟
در اینجا دو مقوله مرتبط با تناسب جرم و جزا رخ می نمایاند. نخست آنکه چه در قوانین حقوق بشری مدرن و چه به ویژه در قوانین شرعی، مجرم دارای حقوق است و باید در کنار جزا و عقوبت بزه خود، از حرمت انسانی و اسلامی برخوردار باشد، حتی اگر قاتل علی (ع) باشد. کرامت انسانی در دین اسلام آنچنان عظیم و غیرقابل خدشه است که هیچ جرمی از شرب خمر گرفته تا دزدی و حتی قتل، نمی تواند آن را خدشه دار کند، هرچند تمام این جرایم مستوجب تعزیرات سنگین هستند.
مساله دیگر فواید مادی و عینی تناسب جرم و جزاست. قبل از ورود به این مساله باید بدانیم در قانون ما، «اراذلواوباشیگری» جرمی محرز نیست و جزای مشخصی ندارد، اما «قتل» جرمی ست محرز و تعریف شده که مجرم آن را «قاتل» می گویند و نه اراذل و اوباش؛ پس آنگاه که اعلام می شود جمعی ازاراذل و اوباش به اعدام محکوم شدند، به نظر می رسد جمعی اعدام شده اند که جرایم مختلفی از دعوا و چاقو کشی و باج خواهی تا تجاوز به نوامیس را مرتکب شده اند و نه «قتل». چرا که اعدام «یا در حقیقت قصاص» قاتلین در حقوق جزایی ایران امری عادی بوده و نیاز به اعلام ویژه ندارد.
در اینجا به اصل سخن و تذکر نکته مغفول می رسیم:
در علم مدرن حقوق جزا، مقولهای هست با عنوان «مارجینال پانیشمنت»؛ که در مورد فواید و مضرات عینی تناسب جرم و جزا در آنجا بحث های دقیق تری صورت می گیرد. بهعنوان مثال فرض کنید در جامعهای مجازات قاتل، اعدام است و جزای متجاوز به عنف حبس. اما در مقطعی با زیاد شدن آمار تجاوز در سطح جامعه، قانونگذار تصمیم به افزایش مجازات متجاوز میگیرد. مثلا حکم متجاوز به عنف را اعدام اعلام میکند. نتیجه این خواهد بود که پس از مدتی آمارها نشان خواهند داد که میزان تجاوزهای منجر به قتل سیر صعودی گرفته؛ چراکه همانها که موردتجاوز قرار گرفتهاند، به قتل هم رسیدهاند. طبیعی است که مجرم از ترس دستگیری و اعدام شدن به جرم تجاوز، تصمیم میگیرد قربانی را بکشد. با این کار هم احتمال دستگیریاش کاهش یافته زیرا شاهدی وجود ندارد و هم درصورت دستگیری مجازات بالاتری در انتظارش نخواهد بود.
این مثال را آوردم تا نتیجه دیگری بگیرم. پلیس و دستگاه قضایی هدفشان کاستن از جرم و جنایت و افزایش نظم و امنیت جامعه است. جای تعجب نیست که سردار رادان بهعنوان حافظ امنیت جامعه از اعدام اراذل ابراز خشنودی کند اما با در نظر داشتن نکته ای که در مثال بالا نیز مشهود بود، باید با تدبیر و تامل، چنان تناسبی میان جرم و جزا قائل شد که در آینده نتایج معکوسی نگرفت و جرایم به صورت شدیدتر و سازمان یافته تر رخ ننمایند.
- به گذشته فکر کنید و ببینید چطور سرود « ای ایران » در جای جای روحتان طنین انداز می شود ، به کوروش که ایده اصلی همه چیزهای خوب و حقوق بشر و گفت وگوی تمدن ها و این ها ،همه اش مال اوست ، به داریوش که کارهایی مثل اداره یونانی های بربر بی بته یاد داد ، به نوابغ و دانشمندهایی که غربی ها با استفاده از نتایج کارهایشان از قبیل عدد پی و الکل و عدسی ، شاتل هوا می کنند و هیچ کپی رایت یا حق آب و گلی به ما نمی دهند . « مواظب باشید این طرف تر نیایید . چون ممکن است به چیزی شک بکنید و شک اصولا حال آدم را بد می کند . اگر اصرار دارید بیایید ولی دقت کنید که درست است که در این مدت ، ما کار خاصی نکرده ایم اما بقیه هم به جز کشف دوباره چیزهایی که ما کشف کرده بودیم ، کار خاصی نکرده اند !!
- چرا گذشته ؟ به الان فکر کنید . به این که ما آریایی هستیم و تحقیقات نشان داده که آریایی ها بیشترین آی کیو را بر متر مکعب دارند . به این که همه مقالات علمی غرب را آریایی ها و مخصوصا ایرانی ها تولید می کنند و مدرک واضح و آشکارش مدال هایی است که ما هر سال در المپیاد های متنوع ، جارو و درو می کنیم که هر 10 تایش به اندازه نوبل می ارزد و هر سال بعد از اعلام نتایج کنکوراز ناسا و هاروارد و استنفورت برای نفرات اول تا دهم ، دعوت نامه می آید و الان در هر شرکت بزرگ آمریکایی ، یک ایرانی هست که اگر بیرون بیاید چیزی از شرکت نمی ماند و بقیه هم چینی های خنگ خرکاری هستند که شب ها نمی خوابند و هر کس اینقدر کار کند ، حتما به جایی می رسد و ما هم دلمان نمی خواهد خودمان را تکان بدهیم ، چون می ترسیم دنیا تکان بخورد و بد شود و اصولا تا نفت هست ، چرا آدم فسفر بسوزاند ؟
- چرا راه دور ؟ به همین دوروبر نگاه کنید ، به مردمی که محال است سوالی در هر زمینه « از سیاست و اقتصاد گرفته تا علم وهنر » از انها بپرسید و « نمی دانم » بشنوید به ذهن هایی که صبح تا شب در اتوبوس و تاکسی و مترو وکافه ، لابه لای بوق و فحش و سیگار همین طور مسائل ریز و درشت دنیا و خاورمیانه را تحلیل می کنند . به دانش آموزی که مدل های اتمی اینشتین را بعد از سالها جهل و نادانی ، حل می کند . به همین خود من که حتی بدون اینکه چیزی از بازار بخرم یا شاگرد اینشتین بوده باشم ، در 400 کلمه همه چیز را به این خوبی و قشنگی توضیح دادم . این طور نیست ؟
- حتما همین طور است . حالا چشم هایتان را ببندید ، تکیه بدهید ، نفس عمیق بکشید ، به خودتان ببالید و از این بالش لذت ببرید .
پشت میز یک کافه نشسته اید . او کنار پنجره و تو کنار پله ها . یک ریز حرف می زند . قصه می بافد از روزها و شب هایی که با آدم های مختلف ، پشت همین میز نشسته . از آدم هایی می گوید که عاشقش شده بودند .
لابه لای حرفهایش لبخند می زند و ژست می گیرد . انگار که بخواهد توی یک قاب بسته با تو عکس یادگاری بیندازد . درست مثل ملکه های بدجنس داستان ها ، مثل کسی که می خواهد قدرتش را به رخ بکشد .شیطان است . زل می زند به چشم هایت و دود سیگارش را فوت می کند توی هوا . دود لابه لای نور مخفی سقف بالا می رود و گم می شود . تو سرت را می گردانی به دنبال دود و او خیره نگاهت می کند . عادتش است . از اینکه گیج شدن آدم ها را تماشا کند ، لذت می برد .
طفلکی دارد زورش را می زند ، اما نمی فهمد که دیگر به این اداها عادت کرده ای . نگاه می کنی به چشم هایش که دیگر مثل قبل راز آلود نیستد . او دیگر هیجان زده ات نمی کند . بیچاره دنیا !! نمی داند که دل تو خیلی وقت است که جای دیگری است .
در دفتر روزنامه نشسته بودم . همچنان سرم شلوغ . مشغول نوشتن يك مقاله . يكي از همكاران آمد و شروع كرد به صحبت كردن . آره الان ميدان هفت تير بودم . زده بوند سر يك نفر رو شكسته بودند . مردم همه جمع شده بودند و مثل اين كه آمده باشند سينما ، هاج و واج فقط و فقط نگاه مي كردند .
گفتم : بنده خدا از دفتر تا هفت تير كه راهي نبود ، يك زنگ مي زدي يا دوربين مي آمدم عكس مي گرفتم . خيلي دوست داشتم آنجا بودم و صحنه را از نزديك مي ديدم . تا اينكه دوست وبلاگ نويسم داود روشني از من خواست تا با درج مطلبي در فراخوان محكوميت خشونت شركت كنم . حال كه با موضوع رو به رو شدم و عكس ها را نيز ديده ام ، اعصابم واقعا خورد شد . بطوري كه يك ساعت در فكر فرو رفته بودم . واقعا چرا ؟ چرا بايد اينگونه برخورد شود ؟ اگر واقعا با طرح بد حجابي مي خواهيد به شهروندان بگوييد كه مملكت اسلامي است و حجاب بايد رعايت شود . درست . كاملا حق با مسئولان است . اما اينگونه برخورد اصلا درست نيست . راهش هم اين نيست . اگر واقعا اين موضوع به اينصورت پيش رود ، مردم روز به روز عقده اي تر مي شوند . وضع هم بدتر . اين راهش نيست .
"اینجا ایران است.
سرزمین تكرارهای مكرر!
امروز، روز دوستان بینام و نشان من است!
دوستان بینام و نشان من، انسانند.
این انسانها، امروز چند دقیقه فرصت خواستند تا بگویند انسان چیست.
امروز، روز من است.
اینجا، فرهنگ واژگان حكومت است.
امروز، اینجا عدالت را حك كردند، بر پیشانی دوستان ما!
امروز انسان را تصویر كردند، بر صورت نیمرخ و اشک آلود دوستم!
امروز، برابری را معنا كردند.
ما، امروز با هم برابر بودیم: زن و مرد، هر دو بینام و نشان!"
تاسف، تاسف و بازهم تاسف
![]()


شب بود . ساعت حدودا 11:30 . از دفتر زده بودم بیرون . در راه رفتن به خانه بودم . پسر بچه ای جلوی من سبز شد . نگاهش کردم . خیلی آشنا بود . آره خودش بود . شب گذشته توی اتوبوس دیده بودمش . روی یکی از صندلی های اتوبوس نشسته بود و اشک می ریخت . می خواستم دلیلش را بدانم که به مقصد رسیده بودم .
شروع به صحبت کردن کرد : آقا ببخشید ! زیاد وقتتون رو نمی گیرم . من دنبال کار می گردم . هنوز پیدا نکردم . مادرم مریضه . دیابت داره . تو رو به امام حسین ، تورو به فاطمه زهرا قسمت می دهم ، به من کمک کن . من آدم گدایی نیستم . به هر کی می گم فکر می کنه دیوونه ام . اگه بهم کمک کنید ، همیشه دعاتون می کنم و........
گفتم : چقدر می خوای ؟
گفت : سه هزار تومان
دست در جیب کردم . پولم خیلی کم بود . دو هزار تومان بهش دادم . پسرک سریع دستم را ماچ کرد . بهش گفتم : دیشب چرا گریه می کردی ؟
گفت : چند نفر منو کتک زده بودند . به جای اینکه کمک کنند ، منو زدند .
پسرک با خوشحالی خداحافظی کرد و رفت .
دلم براش سوخت . کباب شد .![]()
بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك
شاخه هاي شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبي و ابري سپيد
برگ هاي سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمة شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
فصل بهار، فصل انتقاد نيست. بهار خود همبستگي است.
بهار فصل تجربه كردن نيست. بهار آغاز كردن است.
بهار به ظريف ترين نقطة زندگي اشاره مي كند. بوي عيدي، بوي توپ، بوي كاغذرنگي، با اينا زمستونو سر مي كنم.
ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه انتقاد كردن را تمرين مي كند و انتقاد، ارزش داشته ها را كمرنگ مي كند. اميدوارم در اين بهار بكوشيم انتقادها را براي مدت كمي هم كه شده، كنار بگذاريم و داشته ها را ستايش كنيم و با هم منتظر شويم تا بهار را معنا ببخشيم. در سال 86 سلامتي و خوشبختي را براي كلية دوستان وبلاگ نویس آرزو دارم.
توي تاكسي نشستهاي و با نگاه خيره به آدمهايي نگاه ميكني كه از دادگاه خانواده ميپرند بيرون، مثل پرندهاي كه با سر توي شيشه ميخورد يا سنگي كه با تيروكمان ميپرد و عجب پريدني دارد آن سنگ بخت برگشته، اينها را با خودم ميگويم و ميبينم چندتا از آن آدمهايي كه اهل پريدن هستند، ميپرند توي تاكسي ما و با خنده براي دوست سومشان كه پشت تاكسي ميدود دست تكان ميدهند، يعني از دادگاه خانواده ميآيند؟
جايي همين دوروبرهمسرشان را طلاق دادهاند، بعد يك آدامس خريدهاند و سوار تاكسي شدهاند كه كمي هم خوش بگذرانند، بعد كه يكيشان از مادرزن و پدرزن آن يكي حرف ميزند و بعد آن يكي ميزند زیرگريه . من با تمام وجود ميروم توي خط آمار طلاق و با خودم ميگويم به نظرتان خندهدارترين چيز دنيا اين اعداد بياحساس نيستند؟ كه خبر از بههم ريختن يك زندگي، خراب شدن آينده آدمها يا له شدن اعصابشان ميدهند. به نظرتان قيافه آن مسوولان محترم آن باشگاه و تالار بامزه نيست وقتي كه فهميدند از صد زوجي كه براي سالگرد ازدواجشان« آن هم سال اول» به باشگاه دعوت كردهاند، فقط 32نفر ميآيند؟ شما نميخنديد. اصلاً خندهتان نميگيرد ، حتي مثل مادربزرگها نميگوييد قبح عمل ريخته. بلكه با عصبانيت، صفحه را ورق ميزنيد، چون نميخواهيد از قيمت نيمميليوني آرايش عروس و آن لباس پرتور و زرق برقدار و كت و شلوار قيمتي داماد برايتان بگويم كه احتمالاً يا مثل اسباب اثاثيه قراضه ميرود گوشه انبار يا به خاطر دلچرك بودن صاحبهايش ميرود كه توي سطل آشغالي آن طرف شهر پيدا شود، شما نميخواهيد از آمار وحشتناك خندهدار خرجهاي عروسي، بريز و بپاشهاي بيآينده و آن همه غذايي كه عصرانه گربهها ميشود چيزي بدانيد، حتي گوشهايتان را ميگيريد و چشمهايتان را به سقف ميدوزيد وقتي خبرهاي دور و نزديك طلاق مثل همان سنگ از تيروكمان رها شده به شيشه عينكتان ميخورد، در نتيجه نميشود براي شما از صف آدمهاي توي دادگاه و زنها و مردهاي جواني قصه ساخت كه پشت در دادگاه آخرين نگاه را به همسر و همراه مثلاً هميشگيشان ميكنند و قدمزنان تا اولين رستوراني كه يك قطره آب توي حلقشان بكنند، خاطرات از دست رفته را مثل دود قطاري كه ميرود توي افق دوردست قايم شود، به هوا ميفرستند... خيلي خب قرار نيست برايتان از حرفهاي دردناك و گريهدار چيزي بنويسم، قرار نيست اما خندهام ميگيرد وقتي مرد توي تاكسي نفس عميق ميكشد و با لبخند پشتش را تكيه ميدهد به صندلي و با صدايي كه انگار از ته چاه ميآمد، ميگويد: 7 ميليون خرج عروسي كرديم، 7 سال زديم توي سر هم، حالا هم 7 دقيقه است از دست هم خلاص شديم و...
بعد ميزند پشت دوستش و با صداي بلند « طوري كه همه اهالي تاكسي كه گوشهايشان را هم تيز كردهاند، بشنوند » ميگويد: باور كنيد كتكم ميزد عين فيلمها با ملاقه ميزد توي سرم! و بعد سرش را كه كلي جاي زخم دارد با افتخار به راننده نشان ميدهد و به بغلدستياش ميگويد: قاضي داشت از خنده ميمرد، ديدي هي خودش را گرفت به ما نخندد!
پيوست: شما جاي آن قاضي بوديد براي مردي كه هفت سال كتك خورده گريه ميكرديد؟ يا مثل من سعي ميكرديد نيشخندتان را از زور ادب با بدبختي جمع كنيد و سرتان را به تاسف براي مرد جواني كه اتفاقا دستكمي از هيكل تارزان نداشت تكان بدهيد!

سالهاست كه توي فيلمهاي سينمايي عادت كردهايم خيلي از روياهايمان را ببينيم. عادت كردهايم ديگر شوكه نشويم از ديدن چيزهاي بديعي كه به لطف علم در اختيارمان گذاشته ميشود تا زندگي سادهتر كه نه آسانتري داشته باشيم. فيلمهاي تخيلي انتظارات ما را از مخترعين و دانشمندان بالا برده و از آنها ميخواهيم چيزهايي را كه در فيلمها و روياهايمان ميبينيم، براي ما فراهم كنند. حالا يكي ديگر از اين چيزها در اختيار ما قرار داده شده.
يعني تا اوايل سال 2008 و يا شايد حتي زودتر از آن به دستمان ميرسد. ابركامپيوتري كه ميتواند خوابهاي من و تو را فيلمبرداري و بعد از آن شبيهسازي كند. پروفسور اسكات مدير شبيهسازي اين پروژه در مورد آن گفته كه بشر سرانجام بعد از سالها ميتواند به آرزوي ديرينهاش برسد و خوابهاي شيرينش را هر چند بار كه بخواهد دوباره ببيند و از آن لذت ببرد.
طرز كار اين شبيهساز خواب خيلي پيچيده و در عين حال ساده است. سنسورهاي حسي اين ابركامپيوتر در بالش شما كار گذاشته ميشود و بقيهاش توسط فرستندهاي كه به اندازه موبايلهاي امروزي است، به كامپيوتر منتقل ميشود و سرانجام نرمافزاري قوي اين سيگنالهاي الكترونيكي را به صورت فيلم شبيهسازي ميكند. البته شما بايد از قبل تصوير خود و تعدادي از نزديكانتان را به اين نرمافزار پيشرفته بدهيد اما جاي هيچ نگراني نيست چون اگر تصويري از شخص يا موجود موردنظر شما در خوابتان در حافظه دستگاه وجود نداشته باشد خود آن با تصاوير ديگر كه بعضي از آنها تصوير هنرپيشههاي معروفي چون براد پيت، تام كروز، آنجلينا جولي، كيت وينسلت و ... است، خوابتان را بازسازي ميكند و اگر آدم خوششانسي باشي يكهو ديدي با يكي از كساني كه دوست داري از نزديك براي يك بار هم كه شده ببينياش همبازي شدي و فيلم بازي كردي و...
واقعا اين تكنولوژي چه چيزهايي كه براي بشر به ارمغان نياورده. و نكته پاياني اينكه هرچند اين دستگاه تا اوايل سال 2008 به بازار عرضه ميشود اما حالا حالا طول ميكشد تا به دست من و تو برسد. شايد حداقل تا 10 سال ديگر كه قيمتش پايينتر بيايد چون پيشبيني قيمت اوليه اين دستگاه با تمام لوازم جانبياش كمي زياد به نظر ميرسد. فكر ميكني چند؟ چقدر؟... بگذار خيالتان را راحت كنم. پانصد هزار دلار براي هر دستگاه! ميارزد نه؟!...
چند روزی است که خبرها وشایعه های متفاوتی به گوش می رسد و همه را به سمت واقعیت و صحت خبر کشانده است . اخيرا دوستان و آشنایان درباره صدق و كذب فلان شايعه از من سوال و پرس و جو کردند . نكته جالب توجه آن بود كه همه مدعي بودند كه از يك منبع موثق خبر را شنيدهاند ولي كنكاش من براي رسيدن به اين منبع اقدامي بيهوده بود. دوستي از دوستي شنيده است كه فلاني كه شغل مهمي دارد اين خبر را تاييد كرده است ولي حلقه تكرار شونده اين دوست و يا آن دوست هيچجا متوقف نميشود تا ما به منبع اصلي برسيم. منبعي كه وجود ذهني دارد ولي وجود واقعي ندارد. فيلم ماتريكس تمام قد ميايستد جلوي ذهن. همه چيز در ذهن رخ ميدهد و در همانجا آنقدر ميماند كه توان خود را از دست دهد. شايعه سرعت اعجابآوري دارد. در يك لحظه همه در دور و نزديك از آن سخن ميگويند. رسانههاي رسمي ميكوشند كذب شايعه را اثبات كنند ولي خبر- شايعه حوزه كذب و صدق نيست. وقتي يك شايعه متولد ميشود به سرعت نور منتشر ميشود، همه آن را ميپذيرند و به همان سرعت هم ميميرد. آنگاه هيچكس را نميتوان يافت كه قبول كند حامل اين شايعه بوده باشد. همه ميگويند من ميدانستم دروغ است. نبايد نگران يك شايعه بود. چرا كه زمان اندكي براي عمل دارد ولي بايد بهشدت دلواپس شرايطي بود كه به شايعه فرصت ميدهد.
زماني كه رسانهها كاركرد طبيعيشان را از دست ميدهند و به عنوان مراجع اعتبار يك گزاره خبري شناخته نميشوند، غول شايعه از ناخودآگاه خارج ميشود و افراد را دچار بيخبري در قبال يك خبر دروغ ميسازد. در چنين فضايي آنهايي كه آرامش كشور را نخواهند ميتوانند با ساختن شايعههاي گوناگون قوام جامعه را با ترديد روبهرو سازند. راه مقابله پذيرش واقعيتها توسط منابع رسمي است كه مردم با تمام گوشت و پوستشان آن را حس ميكنند و گام بعدي توجه و اطمينان بيشتر به رسانههاست تا آنها بتوانند تنها منبع اعتبار اخبار شوند. به اين دليل هر شوخي با رسانه سم مهلكي است كه جامعه را با بحران روبهرو ميكند.
وقتي داريد يك ليوان چاي گرم و مطبوع مينوشيد، به ياد یادداشت من بيفتيد، چون شما درست در همان لحظه در حال انجام يكي از جادوگريترين كارهاي دنيا هستيد! البته اينكه اين گياه خوشبو و خوشعطر و دم كردن آن در اغلب نقاط جهان با باورهاي خرافي و آداب و رسوم جادوگري عجين شده، نه ربطي به طرز برداشت و نوع مرغوب يا نامرغوب آن دارد، نه ربطي به مارك و بستهبندي ساده يا عجيب و غريبي كه اغلب اوقات باعث تغيير دادن ذائقه مشتري ميشود. چاي از هر نوع كه باشد، برگ جادويي و عجيبي است كه آداب و رسوم دم كردن و خوردن آن، مثل مراسم چاي ژاپن، همراه با استعارهها و سمبلهاي زيبا و دوستداشتني فراواني است كه اغلب از ياد بردهايم و اگر هم چيزي از آن ميدانيم صرفاً برميگردد به توصيههاي مادربزرگي كه هرگز نميداند توي قصهاي كه تعريف ميكند، چقدر نشانه و اسطوره پنهان شده است. مثلاً اينكه در شمال انگلستان مردم برگ چاي را براي دور كردن ارواح خبيث روي زمين جلوي خانه ميپاشند، يا موقعي كه در قوريشان از دستشان ميپرد، ميگويند الان خبر ميرسد، نه اختراع ماست، نه اختراع آن مردم بلكه رسم و رسومي است كه احتمالاً خاله پيرشان از كودكي برايشان يادگار گذاشته، مثل اعتقاد به بدشگون بودن چاي كمرنگ يا ريختن آب جوش توي قوري قبل از ريختن چاي خشك و هزار و يك جور قصه ديگر، اما اگر ميخواهيد بدانيد اين برگهاي خشك خوشبو كه ته فنجان جمع ميشوند و گاهي آينده را پيشگويي ميكنند، توي نشانهها و سمبلهاي جهان چه جايي دارند، كافيست كتاب «فرهنگ نمادها» را ورق بزنيد و عقيده اهالي شرق دور را بخوانيد كه ميگويند قوري از پلك يكي از بزرگترين سالكان بودايي به وجود آمده كه ميخواسته با پيچاندن پلك، خوابآلودگي موقع مراقبه را از خود دور كند. اين تصوير جالب همراه آن مراسم قشنگ (كه بيشتر به نقاشي ميماند تا چايي دم كردن) و ما امروز اسمش را ميگذاريم مراسم چاي، در شرق نشانه زيبايي، كاستن خشونت جنگجويان و برقراري صلح بوده و از ديرباز مردم شرق براي امساك در غذا و مهار شكمهاي گرسنهاي كه در خوردن افراط ميكردند، سراغ چاي ميرفتند و ميروند.
حالا خودتان بگوييد دانستن اينكه اين برگهاي ريز سبزرنگ در نوع خود چقدر جادويياند و توي دلشان چقدر رمز و راز و چقدر رسم و رسوم دارند به خوشمزهتركردن چاي عصرانه شما كمك نميكند و باعث نميشود كه موقع دمكردن آن هم حواستان باشد كه نشانههاي ريز و درشت خرافي شما را به خنده بيندازد و نشانههاي جادوگري، همين چاي خوردنتان را لذتبخشتر از روزهايي كند كه فكر ميكرديد، خوردن چاي مثل همه كارهاي بيمزه روزانه، محض باز كردن پلكهاي خوابآلود يا پراندن رويا از كله، كاري است كه بايد انجام بشود و ميشود و اصلاً هم در قيد و بند دانههاي ريز ته فنجان نبوديد كه گاهي نشانه مهمان است و گاهي نشانه ازدواج و گاه رسيدن يك نامه از جايي دور... شما براي خودتان چاي را توي قوري ميريختيد و نميدانستيد ماهيگيران جنوب شرقي اروپا، هرگز موقع ماهيگيري قوري چاي را خالي نميكنند، چون معتقدند خطر غرق شدن دارد و دردسر ميآورد... اصلاً جادوگري يعني همين، يعني ديدن اتفاقهاي جالب و سمبلها و دوستداشتني و لذت بردن از دانستن آنها، نه اينكه نشستن بغلدست كسي كه مثلاً فال چاي ميگيرد و هرگز نميداند بزرگترين پيشگويي كه با چاي ميشود كرد، ديدن آدمهايي است كه قصههاي خوب را بلدند و خوب تعريف ميكنند. راستي ميدانيد چايهايي كه گوشههاي فنجان ميچسبند نشانه اتفاقهايي در آينده نزديك است؟
چند روز پيش دانشمندان انگليسي با جديت اعلام كردند كه ميخواهند از جنين انسان، حيوان خلق كنند، آن هم براي درمان بيماريهاي حاد. لابد براي ساختن خرگوشهايي كه يك درصد انسان هستند و لابد بهجاي هويج گاززدن، روزنامه ميخورند و موقع عطسهكردن براي همديگر «عافيتباشد» زمزمه ميكنند يا شايد هم براي خلق سوپرمنهايي كه از آسمانخراشها بالا ميروند يا كف دستشان دهن عنكبوتي دارند و موقع پريدن پشت اتوبوسها هرهر ميخندند و به آدم معموليها پز ميدهند و نفس آنهايي كه بلد نيستند در جايشان بالا و پايين بپرند را ميگيرند. حالا اگر شما ميگوييد نهخير اصلاً هم اينطور نيست و اين يك عمل صرفا علمي براي مقاومسازي ژنتيكي انسان است، من از آن ماسكها و صورتكهاي عجيب و غريب آفريقايي برايتان مثال ميآورم كه قرار بود نيمه حيواني آدمها را بيدار كنند و به آنها كه دور آتش حركات موزون انجام ميدهند و وحشيبازي در ميآورند، نيرويي غيرطبيعي و عجيب و غريب اعطا كنند و لابد تبديلشان كنند به شير درنده و گرگها و ميمونبازيگوش و اژدهاي غران و ببرهاي پنهان و...
حالا اگر همين آدمها در همين سال 2007 جديد، بيايند و بدون حركات موزون آفريقايي يا سرخپوستي، ماسك به در و ديوار خانه بزنند و بعد بروند يواشكي توي ژنهاي فك و فاميلشان دست ببرند و بهجاي يك بچه تپلمپل دوستداشتني صددرصد آدميزاد، از خدا طلب يك موجود يك درصد نهنگي كنند كه هم بتواند زير آب نفس بكشد، هم قدبلند باشد هم هيجانانگيز... شما تعجب ميكنيد؟ مگر غير از اين است كه خواستهاي ما با خواستهاي انسان اوليه زياد هم متفاوت ن

