تبليغاتX
روزنامه نگار

 

سلام بهار... خوب هستي؟! نمي‌داني چقدر دلتنگت بودم... آه كه چقدر انتظار تو را كشيدم... راستي تو چرا اين كارها را مي‌كني؟! هدفت از اين همه رنگ، صدا، زندگي، شور، عشق، تازگي، سبزينگي و جلوه‌گري چيست؟!‍ ما كم كم داشتيم به سفيدي برف و زمستان عادت مي‌كرديم، ما تازه داشتيم به پالتو، كت، جوراب پشمي و دستكش عادت مي‌كرديم. ما به خيلي چيزها داشتيم عادت مي‌كرديم كه تو آمدي. واقعا چرا؟! بهار جان! اگر بداني چقدر از تو سوال دارم؛ هم سوال دارم و هم شكوه! اولين سوالم از تو اين است كه چرا گل‌ها و شكوفه‌ها را زود مي‌آوري و زود هم مي‌بري؟! تا به خود مي‌آييم كه رنگ‌هاي صورتي و سفيد درختچه‌هاي آلو، گيلاس و آلوچه را در ذهن خود حك كنيم، ناگهان همه شكوفه‌ها با دنيايي رنگ ناپديد مي‌شوند و به جايش برگ‌هاي سبز نوجوان خودنمايي مي‌كنند؟!

واقعا بهارجان چرا اين كارها را مي‌كني؟! سرنوشت آن همه زيبايي، معصوميت و پاكي شكوفه‌ها چه مي‌شود؟! چه بلايي سر آن كاكل‌هاي زيبا و مژه‌هاي بلند شكوفه‌ها مي‌آوري؟!

بعضي وقت‌ها از دستت به‌خاطر همين كار دلخور مي‌شوم و ته دلم مي‌گويم بهارمعرفتش كم است.

خب! بهارجان اجازه بده ماي گفتار دود، ماشين، آسفالت، ديوارهاي بتوني و سروصداي دلخراش، بيشتر شكوفه‌هاي تو را ببينيم! بيشتر در اين رنگ‌ها و زيبايي‌ها غوطه‌ور شويم. دلت به حال ما نمي‌سوزد بهار؟! جدي مي‌گويم، يه‌كم فكر كن! حالا كه آمدي، يه‌كم بيشتر بمان. زمان بيشتري به ما بده، ما كه عاشق توايم بهار، واقعا چرا بيشتر پيش ما نمي‌ماني بهار؟!از وقتي كه بيشتر با تو آشنا شدم، انگار تمامي سلول‌هاي بدنم در اين زمان از سال فقط ترا مي‌شناسد و ترا مي‌خواهند. تو ما را عادت داده‌اي به اين همه دلفريبي و دل‌انگيزي. تو ما را كشانده‌اي به دشت و دمن و پاي رودخانه و كوه و جنگل و دشت. اين تو بوده‌اي كه با همه مهرباني! و عشق مي‌ورزي و آشنا و غريبه برايت فرقي نمي‌كند. واقعا بهارجان! سفره گسترده‌اي داري، دستت درد نكند، خيلي بخشنده‌اي. راستي تا يادم نرفته برايم بگو چه بلايي سر آسمان مي‌آوري؟ با ابرها، چكار مي‌كني؟ اين باران‌هاي بهاري كجا بودند؟! با برگ‌ هاي سبز و جوان درختان چكار مي‌كني؟‍! من كه فكر مي‌كنم تو هر شب كه آدم‌ها در خواب نازند، تو همه برگ‌ها را مي‌شوري و روي آنها دستمال مي‌كشي! مگر امكان دارد كه اين برگ‌ها به اين شكل برق بزنند و براق باشند؟! من كه باورم نمي‌شود. تو شب‌ها آنها را تميز نكني! راستي اين رنگ سبز متاليك برگ‌ها را از كجا مي‌آوري؟! واقعا همه نقاش‌ها و همه هنرمندان تصويرساز متحير و گيجند كه اين رنگ متاليك سبز را از كجا مي‌آوري بهارجان؟! بهارجان تو اگر بداني با آمدن تو چه دل‌هايي را شاد مي‌كني، هميشه پيش ما مي‌ماندي، جدي مي‌گويم باور نمي‌كني؟! خب از مردم سوال كن. تو اگر بداني كه با آمدنت چه حالي به بچه‌ مدرسه‌اي‌ها مي‌دهي، زودتر مي‌آمدي. 15 روز بي‌خيالي، 15 روز اينجا و آنجا رفتن، 15 روز عيدي گرفتن، 15 روز بي‌خيال كتاب و مشق و معلم و مدرسه. تو از ديد من بزرگ‌ترين معلمي، تو بزرگ ‌ترين مدرسه جهاني، تو هم كيفي، هم مداد، هم تراش، هم دفتر، هم مشق، هم معلم، هم ناظم، هم نمره، اصلا بهارجان تو بيستي. شوخي نمي‌كنم، جدي مي‌گويم. تو واقعا بيستي اگر تو معلم اين بچه‌ها در اين 15 روز نمي‌شدي، همه بچه مدرسه‌اي‌ها رفوزه مي‌شدند. اگر تو در اين 15 روز چهره بشاش و شاد و شنگول خودت را به اين بچه‌ها نشان نمي‌دادي، در تمام طول سال اين بچه‌ها افسرده مي‌شدند و بعد هم چه خرجي روي دست پدرها و مادرهاشان مي‌گذاشتند. تو اگر نبودي نه مدرسه‌اي بود، نه معلمي و نه كتابي. نه عشقي، نه شعري، نه گلي، نه شكوفه‌اي، نه عيدي، نه سالي، نه روزي. بهار جان امسال درست و حسابي آب ذخيره كرده‌اي؟ خوش‌به حالت، ولي نه، خوش به حال ما. بهارجان... امسال به‌موقع خواهي آمد. صبح پنجشنه اول فروردين 87، ساعت 9 و 18 دقيقه و 19 ثانيه، بهترين فرصت براي جمع‌كردن عيدي و ديدوبازديد. دمت‌گرم بهارجان، به فكر همه هستي! قربان تو و فداي تو كه به حرفام گوش دادي. بهارجان... از بعضي از ما هم دلخور نباش. ميليون‌ميليون سال بايد طول بكشد كه ترا درك كنند. فداي صفاي قلبت بهارجان.

 

پ . ن : ژورناليست سال نو را تبريك مي گويد . اميدوارم در كنار خانواده سالي پر از شادي و موفقيت داشته باشيد . ما را هم دعا كنيد .

 

نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 7:11 PM توسط مدیر وبلاگ |

مى‏خوام برم يه جايى كه همه مردم عاشقن‏

 همه واسه غذا دادن به ماهيا، تو قايقن‏

 مى‏خوام برم يه جايى كه همه به هم دل مى‏سپارن‏

 تو باغچه‏هاى قلبشون گلاى عشقو مى‏كارن‏

 مى‏خوام برم يه جايى كه هيشكى نداره يه قفس‏

 عاشق گلبوته مى‏شن، دل نمى‏دن به خار و خس‏

 عاشق عاشقا مى‏شن، خسته نمى‏شن از غما

 از عروسك بيزارن و دل مى‏سپارن به آدما

 مى‏خوام برم يه جايى كه آدماشون آدم باشن‏

 مترسكاشونم واسه پرنده‏ها دون بپاشن‏

 مى‏خوام برم يه جايى كه خونه‏ها ديوار ندارن‏

 همه براى عشقشون ستاره هديه ميارن‏

 مى‏خوام برم يه جايى كه آدم عاقل نداره‏

 درياى عشق دلشون هيچ كجا ساحل نداره‏

 مى‏خوام برم يه جايى كه عاشقا رسوا نمى‏شن‏

 آدماشون فرشته‏ان، توى زمين جا نمى‏شن‏

 مى‏خوام برم يه جايى كه خستگى از عشق نداره‏

 هيش كسى پيدا نمى‏شه سر به بيابون بذاره‏

 مى‏خوام برم يه جايى كه مجنون به ليلا مى‏رسه‏

 شباى سرد يلداشون زودتر به فردا مى‏رسه‏

 مى‏خوام برم يه جايى كه ستاره پنهون نمى‏شه‏

 هركس به عشقش مى‏رسه، هيش كسى دل خون نمى‏شه‏

 مى‏خوام برم يه جايى كه اصلاً يه صياد نداره‏

 همه به شيرين مى‏رسن، يه دونه‏م فرهاد نداره‏

 مى‏خوام برم يه جايى كه عاشقى ناكام نمى‏شه‏

 نقاش اين شهر عزيز همه‏ش فقط دل مى‏كشه‏

 مى‏خوام برم يه جايى كه با همه‏شون همنفسم‏

 مى‏خوام برم به شهر عشق با اين كه شايد نرسم‏

 

تاریخ شروع : جمعه 17/12/86

تاریخ پایان : دوشنبه 20/12/86

نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 12:59 PM توسط مدیر وبلاگ |

حالم به هم می خورد

از نشخوار واژه ....عشق!

در کلام بوزینگانی که نمی دانند

ا ش غ ! را چگونه می نویسند؟

در قاموس اینان ع ش ق یعنی:

I LOVE YOU......!

وسپس فیلمی که مخفیانه!!

از معشوقشان می گیرند...

تا عشق شان مستدام باشد

تا وقتی گیتی هست

تا وقتی سی دی هست

شبها خرناس هوس

روزها سر درآخور چشم چرانی

سیاه دلان بیدل

عشق را قباله آبا و اجدادیشان می دانند

که شب بخوابند و صبح بگویند:

من عاشق تو هستم ....

من مجنون دیده ام

لیلی شنیده ام

...عشق خوانده ام

اما در آخر الزمان

اینجا عشق یعنی:

هوس...نفس اماره...گناه...

آی ای عشق...

حالم دارد به هم می خورد .....

نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 12:53 PM توسط مدیر وبلاگ |

همیشه با منی...

از وقتی فهمیدم بهت نیاز دارم، همه جا رو دنبالت گشتم. نمی دونی چقدر سختی کشیدم تا بتونم پیدات کنم. همون اول که چشمم بهت افتاد، احساس کردم اونی رو که می خواستم بدست آوُردم. وقتی با منی دنیا برام روشن و شفافه. تو چاره دردمی و همیشه جلوی چشممی.

عینک من، تو واقعاً یک نعمتی!!!

 

ترس ...

سکوت همه جا را فرا گرفته بود. عرق از سر و رویم می چکید. می دانستم امشب هم مثل شبهای پیش به سراغم می آید. اما من آمادگی کامل داشتم تا نابودش کنم. در جا میخکوب شده بودم. صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم. احساس کردم هر لحظه نزدیکتر می شود. چندین ساعت بود که انتظارش را می کشیدم. خودم را برای مقابله با او آماده کردم. دیدمش. وسیله دفاعی ام را برداشتم.

دمپایی را به طرفش پَرت کردم. ایندفعه به هدف خورد. ای سوسک کثیف... 

 

 

 

کجاست؟

- کجاست؟  کجاست؟

با ابروهای درهم کشیده و موهای پریشان داخل اتاق می شود و هرچه جلوی دستش می آید را با عصبانیت پَرت می کند. نزدیک کمدش می شود و به دنبال گمشده ای، همه چیز را به هم می ریزد. زیر چشمی، نگاهی به من می اندازد و چیزی با خودش می گوید:

- آخه چند دفعه گفتم کسی به وسایل شخصیم دست نزنه؟ به عینک من چیکار دارین؟

عصبی و سردرگم است، از گشتن کمد، چیزی عایِدش نمی شود. درِ کمد را محکم به هم می زند و بر می گردد. از جلوی آینه قدیِ چسبیده به دیوار می گذرد، با تعجب می ایستد، سمت آینه  برمی گردد و نیم نگاهی به آن می اندازد، خجالت زده می شود از پیش قضاوتش، اخمهایش را باز می کند، عینک را از روی سرش برمی دارد و به سرعت از اتاق خارج می شود.

نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 6:24 PM توسط مدیر وبلاگ |
 

::: لطفا روی ادامه کلیک کنید :::


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت 7:9 PM توسط مدیر وبلاگ |

مي‌خواهيد خوب نفس بكشيد، سوار مترو شويد. چند روز پيش كه سوار مترو شده بودم اين نوشته را ديدم كه بالاي در نصب شده بود.حالا ديگر همه مي‌دانند كه كندوكاو در مترو كسب و كار من است. گشتن و جستن در احوالات مترو هم به بخشي از زندگي من بدل شده. همين طور كه غرق در فكر بودم، تابلوي مورد اشاره خودش را به ذهن من تحميل كرد.حالا اميدوارم از روابط عمومي مترو نمابر و نامه نفرستند كه دقيق آن جمله اين طور نبوده. خب من فقط مضمون كلي آن جمله را اينجا آورده‌ام و نمي‌دانم تك تك كلماتش چه بوده.ولي همين چيزي بود كه اول اين نوشته آوردم. يعني اينكه مي‌گفت اگر مي‌خواهيد خوب نفس بكشيد، بايد سوار مترو بشويد. اگر مي‌خواهيد بدانيد آنجا دقيقا چه نوشته بود، بايد زحمت بكشيد و يك بليت دوسره بخريد و بعد يك ساعتي وقت بگذاريد و وارد واگني شويد و دنبال آن نوشته بگرديد. گمانم كه بهتر است به همين چيزي كه گفتم، بسنده كنيد و جزيي نگري را كنار بگذاريد، چرا كه وقت طلاست.اين را كه حتما با من موافقيد. گيرم كه عملا به اين طلا بها ندهيد كه از اين جهت اغلب ما با هم نسبت خويشاوندي داريم.

 حالا اگر خيلي برايتان مهم است كه بدانيد آن نوشته دقيقا چه بوده، بايد بهتان يادآوري كنم كه اين نوشته را بايد بالاي يكي از درها ببينيد و جاي ديگري دنبال آن نگرديد و اميدارم اين تذكر به شما در رسيدن به خواسته‌تان كمك كند. اما اگر به من اعتماد مي‌كرديد اين قدر به زحمت نمي‌افتاديد و مقداري در وقت خودتان صرفه‌جويي مي‌كرديد و آن را كنار مي‌گذاشتيد براي موقعي كه به آن واقعا احتياج داريد. همان طلايي را مي‌گويم كه هميشه به آن توجهي نداريم.

نه به نظر حرف اصلي سر طلا نيست. صحبت اصلي قرار بود كه سر نفس كشيدن باشد. داشتم مي‌گفتم در مترو چه ديده بودم. بله فكر مي‌كنم آن نوشته مي‌تواند ما را به سمت يك زندگي خوب ببرد.چون در صورت عمل كردن به آن، وعده‌اي در آن است كه مي‌تواند موجب رضايت شود.اين وعده از يك نفس كشيدن خوب خبر مي‌دهد.

راستي! اينكه اصلا كل زندگي است. زندگي كه چيزي به غير از نفس كشيدن نيست. همه ما بين يك دم و بازدم زنده‌ايم. كافي است يك دم يادمان برود كه بايد نفس بكشيم،آن وقت كبود مي‌شويم و چيزي كه از ما مي‌ماند لختي گوشت است كه فايده‌اي ندارد جز اينكه به عابران سر كوچه خرما برساند و چند گرسنه را با كمي حلوا سير كند.هيچ وقت فكر كرده‌ايد ممكن است يك روز نفس كشيدن را فراموش كنيد؟ اگر اين‌طور بشود واقعاً فراموشي عجيبي است. بعيد است كه به واقع كسي گرفتار اين معضل شود.اما همه چيزي امكانش هست و اين هم روي همه آن امكانات و شدن‌ها كه در بدو امر ناشدني به نظر مي‌رسند.اما ما به دنبال نفس كشيدن تنها نيستيم.ما به دنبال نفس خوب هستيم.

مرور آن نوشته به من يادآوري مي‌كند خيلي وقت است كه خوب نفس نكشيده‌ام. انگار اين نوشته دارد تلخ مي‌شود. همين جا تمامش كنم براي همه ما بهتر است.

باور كنيد آن نوشته روي در مترو فقط مي‌خواست به ما بگويد در صورت سفر با مترو ترافيك و آلودگي هوا كمتر مي‌شود و شما راحت‌تر مي‌توانيد نفس بكشيد.پس چرا من آنقدر فلسفه بافتم و اراجيف گل هم كردم. گاهي پيش مي‌آيد... بله گاهي.

نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 9:57 PM توسط مدیر وبلاگ |

 ::: لطفا روی ادامه کلیک کنید :::


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت 8:5 PM توسط مدیر وبلاگ |

بابا خسته از بیرون برگشت . گفتم بابا گشنمه .

بابا آب داد.

زنگ خونه رو زدن . صاحبخونه بود . به بابا گفت خجالت نمیکشی چند ماهه اجاره ندادی؟

بابا گفت الان چند ماهه بیکارم نون هم تو خونه برای خوردن ندارم.

بابا برگشت . گفتم بابا گشنمه .

بابا اب داد.                  

نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 7:18 PM توسط مدیر وبلاگ |

خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود

برای لحظه ای ، حرکت ماشین ها قدری شتاب گرفت .

همه برای گرفتن راه از دیگری و گریختن از تنگنای خیابان عجله داشتند .

در یک لحظه اتفاق افتاد...

با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ………

صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ،

اما کاری از دست کسی برنمی آمد .

چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد ،

 برای همیشه …

نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 10:12 PM توسط مدیر وبلاگ |

این عکس در روز چهارشنبه ۱/۱۲/۸۶ ساعت ۱۱ صبح در منزل نفیسه توسط من گرفته شده است.عکس زیاد بود اما این عکس را خیلی دوست دارم و چون دوست داشتم تقدیم می کنم به دوستان و همچنین طرفدارانش .

نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 10:36 PM توسط مدیر وبلاگ |