خیلی دوست داشتم که یک روز حمید رو از نزدیک ببینم
از طرف یک مجله با حمید آشنا شدم
بعد از اینکه عکاسی ام تمام شد
عکس ها رو بهش نشون دادم
خیلی خوشش آمد
بهم گفت برای کنسرت اش هم عکاسی کنم
وقتی کنسرت تموم شد فرداش رفتم خونه حمید
عکس ها رو که دید
گفت تو عکاس ثابت من
عکس هات عالیه پسر
توی همه برنامه هام هستی / کنسرت دوبی در راه است
خیلی پسر دوست داشتنی است و الان خیلی با هم صمیمی هستیم
این چند وقت که به وبلاگ سر نزده بودم به همین خاطر بود
از همه دوستانی که بهم سر می زنن ممنونم
انشاالله بتونم یه روزی جبران کنم
چهار تا دیگه مونده بود
اولیش رو در آورد و آتش زد ، به شعله زرد رنگ خیره شد و ……
شعله از هیبت آمدن مردی سرفرو داد و خاموش شد .
مرد : پاشو پاشو ، این مسخره بازی ها مال کارتون هاست !!
دخترک هراسان به مرد خیره شد .
مرد : هرکی از راه می رسه میخواد اینجا بساط گداییش رو راه بندازه
“ با حالت پرخاش “ بهت می گم پاشو .
دخترک برخواست و بی رمق دنبال جایی برای دیدن ۳ رویا باقی مانده گشت .
خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود
برای لحظه ای ، حرکت ماشین ها قدری شتاب گرفت .
همه برای گرفتن راه از دیگری و گریختن از تنگنای خیابان عجله داشتند .
در یک لحظه اتفاق افتاد...
با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ………
صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ،
اما کاری از دست کسی برنمی آمد .
چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد ،
برای همیشه …

